الاغ کتاب خون


حالا

جناب نویسنده

حالا ( این اسم رو با این پیش شرط انتخاب کردم که کشدار خوندش ... اوکی؟)

تا حالا پوز خودم یکی رو نزده بودم که قرار گذاشتم بزنم و این طوری زده  شد : بعد از خوندن هزار تا داستان کوتاه ، تصمیم گرفتم اولین داستانم رو بنویسم ... (خب بنویس دیگه !) ... داس س س تان – خب ... یه کاغذ بعلاوه یه خودکار ... نه! ... چرا دروغ بگم ... اصولا من عادت دارم با مداد بنویسم (بماند ! ) که ...  (نکته:که در اینجای داستان ، کاملاً بی ربط است. )صبح یکی از روزهای بهاری ، توی یه قوطی کبریت ...   دی دیدی دیدینگ ( ببخشید موبایلم زنگ میزنه )راستی !!! ( بعد از راستی ،مطلبی رو که بعد از پرانتز بسته عنوان میکنم ، شاید کشفی باشه از جانب یکی از خیلی ها ،  مثل هم من و هم شما )کاش میشد    داستان های صوتی نوشت ... من که نمیتونم ، اما شما خواننده عزیز ، فکر کنین شاید تونستین بنویسین ( گوشی ... گوشی ) خب جدی میگم ، شاید تونستین بنویسین ، تو این مملکت هر کاری میشه کرد .... ببخشید چند لحظه اجازه بدین ... ( الو ... سلام ... امروز؟! نه .... خب چرا اس ام اس نزدی من هم بیام ... باشه بعداً راجع بهش صحبت میکنیم ... وقت ندارم .... آره ... دارم داستان مینویسم، باشه بعد ... )  ( سوتی !!!! ) ( من در بالا آوردم که میخوام اولین داستانم رو بنویسم ولیکن به اون خانم و یا آقای پشت تلفن گفتم دارم داستان مینویسم ، این یعنی این که من داستان نویس هستم و ... خب !

 این چند خط نوشتن ( رجوع شود به آغاز داستان ، صبح یکی از ... )  و زنگ خوردن موبایل بنده میتونه تا    بی نهایت ادامه داشته باشه، اما چون قراره : اولاً ، داستان کوتاه باشه ، و دوماً ، من اصلاً دوست ندارم ،خواننده ی عزیزی که داره کارم رو میخونه نصفه و نیمه ولش کنه و .... و در مودبادنه ترین حالت فقط به گفتن این عبارت که :یارو دیوانه ست اکتفا کنه ... پس ( لطفاً این کلمه رو هم کشدار بخونین )       من همین جا داستان ننوشته ی خودم رو به پایان میرسونم . ( نه نمیرسونم ، صبر کنین هنوز سوماً مونده ) و سوماً : حالا که خوب نگاه میکنم ،میبینم که یا باید موبایلم رو بفروشم یا اینکه داستان نویس بشم .

( نقطه پایان اثر )

.

.

.

.

.

دی دیدی دیدینگ!

 یابو انژکتوری

 

11.10 دقیقه تا 11.30

صبح دوشنبه 25 دی 1385

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ - یابو انژکتوری