طرحی برای یه داستان

طرف این نیست ها!!!

یه ورژن دیگه از دخترک کبریت فروش به سبک الاغ کتابخون

مثل همیشه یکی بود یکی نبود ...رها کن ! دلم براتون بگه ، در عنفوان جوانی برادر آندرسون ( همون هانس خودمون ) با یه زیدی تریپ لاو میزارن،از قضای روزگار یه بابائی هم عاشق زید هانس شده بود (اسم زید هانس رو ازم نخواین چونکه درست نیست ! الان با هفت هشت تا بچه قد و نیم قد ، به امر شوهرداری مشغوله )درنتیجه ، وی رقیب عشقیش میشه و ما تحت آندرسون میسوزه ،از  همه بدتر طرف کارخانه کبریت سازی داشت  و  ... در آخرین ملاقات ، رقیب عشقی با لبخندی پیروزمندانه انگشت بزرگ دست راستش را به اندرسون نشان میدهد و با کبریتی که محصول کارخانه خودش بوده ، پیپش را روشن می کند و قوطی کبریت اش را به طرف هانس پرتاب کرد و میگوید :

بیا مال تو ، یادگاری داشته باش ...

بگذریم ! از آنجایی که عضو مربوطه بدجوری سوخته بود ، از روی لج و لج بازی و از طرفی چون نه زورش ، نه پول و نه پارتی داشت ، هانس عقده اش را روی کاغذ پیاده کرد و روند داستان رو عوض کرد و اونی شد که شما سال ها خوندینش...

اما اصل داستان به قرار زیره :

کبریت دختر فروش ...

لپ کلوم ،کبریت خاله تشریف داشتن و دخترک هم ( با عرض پوزش )جنده !

/ 5 نظر / 5 بازدید
هستا

من ماندم و الهه ی شعری که می گویند شعر تمام شعران را انشاء می کند! هر شب می اید چشمان ِمنتظرم را خیس ِگریه می کند و می رود! امشب، اما در ِاتاق را بسته ام! تمام پنجره ها را بسته ام! حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام، تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم! بگذار الهه ی شعر، به سروقت ِشاعران ِ‌دیگر ِاین دشت برود! می می خواهم خودم برایت بنویسم!

احسان عباسي

سلام عزيزم ... اين مهملات چيه تو مينويسی؟ بيا مهملاته منو بخون!!! لينک اين بلاگ رو هم بذار. منم گذاشتم!!!!!!

محمد

سلام وبلاگ جالب و زيبايي داريدموفق باشيدداستان زيبايي بودبه وبلاگ من هم سر بزنيد

احسان عباسي

سلام ... چرا آپ نميکنی؟ در مورد پرويز شاپور نوشتم. حال کردی بيا بخون. منتظر پست جديدت هستم ...

جونور

نه خداییش الاغ باهوشی هستیخوب بود موفق باشی