پارک

پیش از باران، اما من نیستم ...

اولِ پارک<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

داشتم توی پارک قدم ميزدم. يه پسره روی نيمکت داشت با موبايلش حرف ميزد، اما موبايله تحويلش نميگرفت. با عصبانیت از روی صندلی بلند شد کیفشو برداشت و به سمت آخر پارک رفت ، هنوز چند قدم نرفته بود  که برگشت ، کاغذی از توی کیفش در آورد و مچالش کرد ... چند لحظه مکث کرد ، کاغذ مچاله شده رو باز کرد و با خودکارش چیزی روی اون نوشت و گذاشتش روی صندلی و به راهش ادامه داد . رفتم جلو ، کاغذ رو برداشتم ، روش نوشته شده بود.خری که مدال گرفت – شیطان در بهشت – پیر مرد و دریا - زن جاه طلب و بزرگ نوشته بود چشمت کور ،دندت نرم ،بگرد خودت کتابهاتو پیدا کن – تو رو بخیر و مارو به سلامت ... فکر کنم این جمله آخر رو همین الان به لیست اضافه کرده بود... بماند .

وسط پارک

داشتم تو ی پارک قدم ميزدم که پشت برگ های زرد و نارنجی یه درخت ، دو تا گنجشک داشتند با هم عشقبازی میکردن  . یه کم که بهشون خیره شدم يکيشون گفت «آقا، ما زن و شوهر هستيما! یه وقت فکر بد نکنی » سرمو سریع انداختم پایین و بی خیال فوری رد شدم / شتر دیدی ندیدی /  فقط توی دلم گفتم ، یعنی گنجشک ها هم این کاره اند و درخت ها هم اون کاره ! چرا که نه ! بماند .

آخر پارک

داشتم توی پارک قدم میزدم که به یاد اول مهر افتادم ، به یاد مدرسه ... وای ! یادش بخیر ! چقدر مدرسه مون حال می کرد وقتی من می رفتم توش ، بماند ... چرا ؟! چونکه رسیدم آخر پارک ...  هیچ اتفاقی هم نیفتاد ... جز اینکه یه نموره خوشحالم که توی  این دقایقی که گذشت ، چترم همرام بود و  گرنه باید فوری میدویدم تا خونه که موش آبکشیده نشم و از همه مهم تر ، لذت دیدن همچین صحنه هایی رو از دست میدادم ... بماند .

داشتم توی پارک قدم می زدم ... پایان !

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

زياد وسطای پارک قدم نزنا ...بد آموزی داره

آناهيتا

خوش به حالت...اينقدر دلم می خواد وقت کنم برم توی پارک يه کم قدم بزنم

محمد

دوست عزیزم سلام آرامش را با آرامش ميتوان بدست آورد نه با جنجال . پس با آرامش و بدون دغدغه ديگران و در سکوت در زير درختان پارک قدم بزن و به خلقت و عظمت هستی و آفرينش خود کمی فکر کن . تا لذت واقعی عشق را بفهمی .

مهدی

باباپارکم شد جا یه بار تو این پارک ریاضیات تو میدون ولیعصر به سمت هفت تیر نشسته بودم مثلا درس بخونم مگه گذاشتن دو تا نیمکت اینور دو تا نیمکت اونور دو تا نیمکت جلو بابا همه تو کار بابا جون مادرتون بلند شید برید یه جا دیگه بذارید دو کلوم درس بخونیم دیگه اه اه اه ... حاجی بیا اونورا لینک بده بستون کنیم چاکر خاتیم یا علی

ازگل

سلام عزيزم وبلاگت خيلی نازه.صحنه را ديدم از اينکه ننه ی قرمساقت دل مرا شاد کرد ممنونم .خيلی ممنون خيلی متشکرم .در ضمن ديگه گه خوری نکنيا جا کش خان وگرنه به گ...ا می دمت

شيوا

.....چی بگم والا....من که خیلی وقت پارک نرفتم. خوشحال می شم تو وبلاگم ببينمت

علی يوسفی

خوبی نازنين؟ اول پارک يه چيز روتين بود! وسط پارک يه صحنه ی هات ! که همه دوسش دارن !! آخرشم که ...يادش بخير ! بازم قدم بزن ببين شايد چيزای ديگه ای هم باشه . مثلا یه خانم خیلی مودب با شلوار تنگ کوتاه و رژ قرمز و یه پولیور . سیگار به لب . شاید بگه : باشیم در خدمتتون . آهای الاق مهربون . یه کمی بهم سواری میدی؟ بعد تو هم شاید بگی : نهک ه نمی دم . نه که نمی دم ( البته مال توی قصه هاست . جدی نگیر ) زیبا بود . می خوام لینکت کنم . لطفا بگو به چه اسمی لینکت کنم . ( آخه من چی خطابت کنم ؟ یابو انژکتوری؟!) منتظرم

علی يوسفی

لطف می کنی لينک می دهی . من با نام : الاغ کتابخون - يابو انژکتوری لينکت دادم . ( يابو انژکتوری . به جای نام نويسنده !! ) شاد باشی عزيز

احسان عباسي

سلام ون عليکم پسر عمه. چطوری. اول از همه اين ازگل کيه؟ ندا بده دودمانش رو بر باد بديم!!! دوم اينکه ما هم بيشتر از اينکه بريم پارک توی خونه ميمونيم! الان ديگه همه اينکاره شدن. گنچشکها بی تقصيرن! آقا مواظب خودت باش.