آقا ...

آقا محمد خان قاجار به فتحعلی شاه قاجار

 وصیت کرد  که اگر

می خواهی حکومتت پایدار باشد

 عرب را سیر نگه دار و عجم را گرسنه.

چرا میگن حرف درستیه ؟!

 

 

 

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برره ای حسود

تولدت [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل] [گل] [گل][گل] [گل][گل][گل] [گل] [گل] [گل] ها این 28 شاخه سفارشی بید خودم برات آوردم ،گرچه خودم گل بیدم[مغرور] حالا تاگلهم پژمرده نشده مونیتورتو وزار تو آب

برره ای حسود

[گل] اینم نقطه ی ب بید که جامونده بید[زبان]

لیمو شیرین 1

تو ی ده شلمرود بابای حسنی تنها بود نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زردکاکلی هیچ کی باهاش رفیق نبود آخه هنوز اونام دنیا نیومده بودن درست مثل حسنی بابای حسنی پشت اتاقی که قرار بود حسنی دنیا بیاد بالا وپایین میرفت و با خودش میگفت حسنیه بلا زود تر بیا . بابای حسنی رفت توی فکر . که وقتی حسنی بزرگ بشه . درس بخونه . وقتی نمره ی بیست میاره . وقتی میره دانشگاه اونم دولتی نه آزاد! وقتی واسه خودش کسی میشه .دکتر مهندسی میشه . پول روی پول میزاره وقتی بابای حسنی میره براش زن بستونه . میره سراغ عم قزی دور کلاش قرمزی . بعد که خود حسنی بابا میشه . بچه هاش از سرو کول بابا بزرگ بالا میرن ...بعد اونارو پارک میبره خلاصه بابای حسنی تو این فکرها بود که باصدای خانم پرستار به خودش اومد که برگه ای تو دستش بود ومیگفت . بابای حسنی بابای حسنی بیا اینم صورت حساب لطف کنید برید تصویه حساب اگه نرید حسنیو نمیزاریم بیاد بابای حسنی هم که اونروز خیلی گرم بود وقتی رفت واسه تصویه انعام هم میداد.

لیمو شیرین 2

خلاصه وقتی میخواستند حسنی رو ببرن خونه یه فالگیره جلوی در بیمارستان نشسته بود به بابای حسنی گفت بیا تا فال نورسیده تو بگیرم .بابای حسنی ازبس خوشحال بود حسنی رو داد به فالگیره به اضافه کلی پول وگفت فال شو بگو خوبم بگو فالگیره هم شروع کردبه خالی بندی که پسرت کاکل زریت بزرگ بشه نابغه میشه . بچه ی تمیزونظیفی میشه . انتقاد پذیر میشه .مهربون میشه .حرف گوش کن میشه و... خلاصه بعد از کلی تعریف کردن ازآینده ی حسنی اونو به باباش پس داد وزیر لب گفت :" چه پسری آوردن، دشمن جان اوردن "[نیشخند] ولی بابای حسنی متوجه این قسمت نشد. خلاصه این دشمن جان ، ببخشید کاکل زری رو بردن خونه وبراش جشن بزرگی گرفتن که باید فقط میدیدی

لیمو شیرین 3

و امروز موقع سحری بعد از 28سال که از اون روز تاریخی گذشته، بابای حسنی داشت به حسنی که گوشه ای نشسته بود وبه این فکر میکرد که آخ جون امروز تولدمه وبرام کیک وکادو میگیرن نگاه میکرد ... از ته دلش آه بلندی کشید وگفت: ای کاش اون روز پول بیمارستان رو حساب نمیکردم حسنی رو نگه میداشتند واسه خودشون . آه این چیه موی بلند روی سیاه لباس کثیف ، ناخن دراز هرچی میگم اینقد شلوغ نکن میگه نه میکنم ،نه میکنم هرچی میگم بیا برات زن بستونم میگه نه نمیخام نه نمیخام هر جا دلش میخاد میره ولی وقتی من بهش میگم حسنی میای بریم حموم؟ میگه نه نمیام نه نمیام ... و... ادامه داستان به قرینه ی معنوی حذف شده

لیمو شیرین 4

اما نتیجه ی اخلاقی قصه اولا یادی از خالق حسنی کرده باشم (ایهام) دوما بابای حسنی خیلی دوستش داره و نگرانشه[بغل][قلب سوما حسنی هم بچه ی خوبیه ، به حرف بزرگتراش گوش میده [چشمک] چهارما منظوری نداشتم وخواستم به سبک خودم تولد حسنی رو تبریک بگم . اینطوری تولد تولد تولدت مبارک برو شمع بخر فوت کن تا صد سال زنده باشی [گل][گل][گل] هرگونه استفاده وسو استفاده بدون ذکر نام نویسنده مجاز نمیباشد. وپیگرد قانونی دارد[عینک]

خوش قدم

عجب پا قدمی داشتم من پرشین فیلتر شده[گریه][گریه]

خوش قدم

چه طوره حالا برم میهن بلاگ[نیشخند] خوبه دیگه آمدم جانا سرودی ساز کن گرچه من مستم کمی تو ناز کن خودم سرودم [مغرور]

شیرین.ز.

غلط املایی آغا در مورد محمد خان قاجار،نوه ی فتحعلی خان درسته، نه آقا [لبخند][گل]